تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
در ميان عاشق و معشوق رمزى ديگر است * لب مبند همچون " نباتى " متصل گو ، يا صبور
* * *
گهى در جوش و گاهى در خروشم * گهى در گفتگو ، گاهى خموشم گهى از چشم ساقى در خمارم * گهى سرمست جام مىفروشم گهى در مسجدم تسبيح در دست * گهى در دير ، گبرِ دُردنوشم گهى ديوانهء صحرانوردم * گهى فرزانهء با عقل و هوشم گهى در سومناتم ، بت‌پرستم * گهى سجّادهء تقوى به دوشم گهى از شر ديو نفس ترسان * گهى خوش‌حال گفتار سروشم گهى اندر سكوتم چون " نباتى " * گهى چون خمّ مى دايم بجوشم
از رباعيات او :
گيرم ز كه من سراغت اى شمع چگل * ماواى تو را نه ديده دانست نه دل زين عمر نشد مراد دل حاصل من * عمر دگر از كجا نمايم حاصل
* * *
از خانه دگر مست و ملنگ آمده‌ام * تا بر سر كوچه لنگ‌لنگ آمده‌ام ديروز به دل ترك دورنگى كردم * امروز ببين كه چند رنگ آمده‌ام
* * *
در درگه خلق بندگى ما را كشت * از بهر دو نان دوندگى ما را كشت گه منّت روزگار ، گه منّت خلق * اى مرگ بيا كه زندگى ما را كشت !
در تضمين غزل حافظ گويد :
رند مستى به چمن سير و تماشا مىكرد * از سر شور و طرب باده به مينا مىكرد گاه مستانه به اين زمزمه لب وا مىكرد * « سالها دل طلب جام جم از ما مىكرد » « آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مىكرد » * عمر چون همدم مرگ است چه هشتاد چه بيست خوش‌دل آن‌كس كه در اين ميكده آزاد بزيست
سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي ) — صفحة 113 | عزيز دولت آبادى