آمده بر وى غضب كرده كه چرا با من راست نگفتى ، و فرمود كه پنج درّهء خاردار بوى زدند ، در آن اثنا درگذشت ، الحق مردى بود كه قول و فعل او يكى بود و برحق الا هجو و ذمّى كه سيد حسن غزنوى را بعد از گذشتن سيصد سال كرده درين قصيده كه بجواب وى گفته و مذكور مىشود ، و الحق اين بغايت امرى شنيع بود :
شكر خدا كه نور الهى است رهبرم * وز نار شوق اوست فروزنده اخگرم « 1 »
منت خداى را كه نهانخانهء ضمير * هست از نقوش ذات و صفاتش مصورم . . .
زرى كه نيست سكهاش از دين جعفرى * گر زر جعفريست بيك جو نمىخرم . . .
داند خدا كه نور خداوند اكبرم * رخشنده گوهر صدف چار گوهرم
آن كوكبم كه جرم مه از بهر كسب نور * هر شام چون هلال زند حلقه بر درم
چون گوى آسمان شود از شوق بىقرار * گوى زمين اگر ببرد بوى مجمرم
درياچهء مسلسل شهر سلاسلم * آب رخ نفاست ديباى ششترم
اندر حسب خلاصهء معنى و صورتم * وان در نسب سلالهء زهرا و حيدرم
داراى دهر ، سبط رسولم بود پدر * بانوى شهر ، دختر كسرى است مادرم . . .
هامش
( 1 ) - رياض الشعراء : گوهرم .