اگر مايل بسرخ و زرد بينى طبع شوخم را * سرشك ارغوانى رسم كن سيماى كاهى ده
ز سوداى كريمان هيچكس نقصان نمىبيند * مرا از من بگير و در عوض هر چيز خواهى ده
نمىدانم چه مىخواهد دلم تا از تو درخواهم * بهر چيزى كه دانى لايقم خواهى نخواهى ده
همآواز خروس عرش كردى بينوايان را * مرا هم همزبانى با كبوترهاى چاهى ده
مكن نوميد در روز جزا از رحمت خويشم * اگر جرمم نمىبخشى باميدم گواهى ده
كف خاكسترم ، تا كى غبار ديدهام باشد * چو شمعم در هواى وصل شور عمر كاهى ده
صفى را زير بار منت بال هما مفكن * ز مشكين طرهء زلف سياهش چتر شاهى ده »
( انتهى كلامه )
غزل : ذيل نيز از فخر الدّين على صفى و منقولست از مجموعهء شمارهء 5249 كتابخانهء ملى تحرير اوايل قرن دهم :
غزل
بر وصل يار كز من بيدل كران گرفت * نه دل توان نهاد و نه برمىتوان گرفت
كشت آرزوى حلقهء فتراك او مرا * آن دولت از كجا كه توانم عنان گرفت