و رفع قدره كه بتقريب فوجدارى در چكلهء سرهند كامروايى و كاميابى دارد ، خود را آبله پاى بخدمتش رسانيد ، و در سنهء هزار و نود بتمناى تربيتپذيرى و ارادهء خدمتگزارى در سلك هوادارانش منتظم گشته ، هزار بار زياده از حوصلهء خويش مشمول عنايت خاص الخاص گرديد .
نظم
زهى سرچشمهء فيض الهى * كه سيرابم ازو چندانكه خواهى
اگر لفظست ازو پرداز دارد * و گر معنى ، بطبعش ناز دارد
سعادت گوهر گنجينهء او * سيادت صورت آيينهء او
مروت رنگ گلزار صفاتش * فتوت جوهر شمشير ذاتش
ادب وصفى كه محو پيكر اوست * حيا آبى كه وقف گوهر اوست
كفش ارض سخا را دستگاهى * نگاهش فرق همت را كلاهى
بمضمون كلام او نظر كن * چو فهميدى سخن را مختصر كن
كه هركس لب بنامش آشنا كرد * حقوق نعمت ايزد ادا كرد
قلم بىخواست در وضعش روانست * چه سازد دل ، محبت پرفشانست »
و در خاتمهء كتاب ( ص 339 ) مىنويسد كه : « . . . در اول حال چندى اعتماد بر حافظهء خويش نموده كاغذ را از قلم و قلم را از دست بيگانه مىداشت . . . ناگاه چرخ ستمگر از كجرويها بازى ديگر باخت . . . والد بزرگوار كه با هزاران فضائل كسبى و موهوبى در عالم و عالميان ثقه مىزيست ، در سنهء هزار و هشتاد و چهار رخت هستى بنزهتگاه دار البقا كشيد ، و برادر گرامى عبد اللّه خان مرحوم . . . در اوايل سنهء هزار و هشتاد و هفت در جبال كابل شربت شهادت چشيد :
بگذشت آنكه خنده بلب آشنا كنم * بگذشت آنكه چشم بگلزار واكنم
بگذشت آنكه جا بدل من كند نشاط * يا من بمجلس طرب و عيش جا كنم