تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ تذكره هاى فارسى ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
متوجه اصفهان شده از هر سوى تفحص مناصى رخت بربستم ، و از هر جاى به خيال ملجاء خاصى در پيوستم تا خويش را در حريم حرمت مقتداى امم ، ملاذ عرب و عجم ، امام همام ، ملجاء انام ، مير محمد مهدى سلطان العلماء انداختم ، و غبار مقدم او را زر در ديدهء اعتبار ساختم » . بعد از چند سطرى شكايت از حسودان مىنويسد كه با سلطان العلماء به تهران مسافرت نموده و پس از چندى مراجعت باصفهان نموده است ، و بعد مىنويسد كه : « از وفور خدمات خالصه نيز در آن ديار در نزد كهتر و مهتر مغبوط آمدم و بارادت قدمى گذاشتم ، تخم اخلاص در مزارع دل كاشتم تا در سنهء 1254 از مصدر خلافت كبرى و . . . عظمى منشور حكومت اصفهان و مضافات و لرستان و عربستان تا مبتداى شط العرب و منتهاى خوزستان بنام منوچهر خان معتمد الدولة العلية موشح گشت ، و بدين موهبت عظمى و عارفت كبرى دبدبهء كوس شهامت او از قمهء ماه و جوزا و قبهء تير و شعرى بگذشت . چون مقام اصفهان موقف جلالت ايشان گرديد ، و بر فراز چار بالش حكومت با فرّ منوچهرى آرميد ، هريك از شعراى نامدار قصيده‌يى در توصيف ذات و تمديد صفات او گفته در مقام خاص فروخواندند . اين بندهء فقير خواست تا خود را در سلك شعرا منخرط سازد ، قصيدهء تهنيتى گفته به نظر مبارك رسانيد . مگر از سعادت طالع اين بنده بود يا از لحوظ فطانت ايشان كه قصيدهء نامطبوع ، مطبوع افتاد ، و در همان مجلسم بصلات گرانمايه و جوائز بلندپايه خرسند فرمود ، و مقرر ساخت كه بايد بتأليف تذكره‌يى كه شعراى عصر در مدح ما قصايد غرّا انشاء كرده‌اند پردازى ، و رايت دولتخواهى ما سرا و ضرا برافرازى . بدين موجبات برحسب امر مبارك مشغول تأليف تذكره گشتم ، و پاى در راه ارادت هشتم ، من اللّه اعانة و التوفيق » . بدون شك اين كتاب انتحال مدايح المعتمديهء بهار اصفهانى است با اندكى تلخيص ، و تنها چيزى كه از قلم فنا در آن ديده مىشود يكى ترجمهء خود اوست ، يكى