و از شعر ضياء مغول برمىآيد كه وى حاكم شهر بنارس بوده :
« حاكم شهر بنارس ، عادل كسرى وقار * گوهر عزّ و شرافت ، داور عالىتبار . . . الخ »
( ص 53 )
و از قصيدهء نحيف است كه :
تويى كه دولت و اقبال چاكر بختت * تويى كه امر تو نه چرخ اختيار كند . . .
غمى مخور تو « نحيف » از حسود كافر كيش * كه ذو الفقار على كار ذو الفقار كند »
( ص 112 - 113 )
و هلال شاعر مثنوى موشحى در ستايش وى گفته كه از حرف اول مصراعهاى آن نام : « منشى ذو الفقار على خان بهادر » استخراج مىشود ، و بيت اول آن اينست « 1 » :
« مهر تابان خاور اقبال * نورافزاى بدر برج كمال »
( ص 116 ) و در پايان كتاب مىنويسد : « . . . تكلف بر طرف ، اگرچه بشعر گفتن و درّ نظم سفتن ميلى نكرده و گاهى آنچه در مستى بيخودى خاويده دربند تحرير آن نبوده ، مگر بمصداق :
شعر گفتن گرچه در سفتن بود * ليك فهميدن به از گفتن بود
از به دو روشن شدن شمع شعور و عنفوان بهارستان نشو و نما پيوسته با وجود اشغال ضرورى شبانهروزى شاهد نازك خيالى و دقيقهفهمى فنون نظم و نثر را چون دل دربر گرفته ، لمحهيى خود را از دريوزهگرى فضل الهى معاف نمىدارد :
اين منم عاشق جمال سخن * كز دوعالم مراد من سخن است
هامش
( 1 ) - آقاى دكتر خيامپور تصور كردهاند كه « منشى ذو الفقار عليخان بهادر » نام هلال شاعرست و همينطور هم در فهرست آوردهاند .