صندلى رنگ ديدهام پسرى * جستهام بهر خويش دردسرى
* * *
دردا كه در دام ، مرديم و كس نيست * كاگاه سازد ، صياد ما را
اى جان شيرين ، هرگز نگفتى * بر سر چه آمد ، فرهاد ما را »
« ص 33 »
ميرزا عبد الوهاب سالك اصفهانى
« سالك اسمش ميرزا عبد الوهاب اهل اصفهان است ، و مدتى در زمرهء غلام - پيشخدمتان و مداحان ما بوده ، طبعكى دارد ، او راست به جهت تعريف اسب كه اسم او بختاور بود گويد :
شهزاده هلاكو كه فلك چاكر اوست * سرهاى دليران همه در چنبر اوست
خاقان جم احتشام توران داور * اندر خور مهترى بختاور اوست
در جواب رباعى كه ما به جهت بريدن زلفى گفته بوديم گويد ، لطافتش در اسم شمشيرست كه جانسوزست .
زلفى كه ببوى خوش جهانى مستش * اى شاه جهان مكن ز بالا پستش
مشاطه بمقراض بريدش سر اگر * با تيغ جهانسوز جدا كن دستش
« ص 95 »
تذكرهء خرابات در نقاط ذيل بتسويد رسيده است كه حكايت از سرگردانى مؤلف آن مىكند :