از خال و خط آراسته كن اى بت دلجو * مشكوى حريفان را چون ساحت مينو
اى تازه رخت شرم ده لاله و گلنار * رفت ار ز گلستان جهان سارى و سارنگ
وز طرف چمن سورى و سيسنبر خوشرنگ * افروخته چون نامه كنون چهرهء نارنگ
وان زلف دلاويز تو چون مرغ شباهنگ * يا شاخهء اسپرغم بر لاله نگونسار
نارست بنخل اندر چون شعلهء آذر * گويى شده بر شاخ نمايان رخ دلبر
وندر دل او گشته نهان رشتهء گوهر * درجيست همه لؤلؤ و كانيست همه زر
لولوش عيانى نه و زرش نه پديدار
من غزله
خال مشكين كه بر آن آتش رخ چون عودست * زلف از آن گرد بناگوش تو همچون دو دست
رنگ گيسوى تو از ديدهء عشاق نرفت * زين سبب روز به چشم همه قيراندودست
باد بر گوش تو از خاكنشينان درت * برده پيغام كه زلف تو غبارآلودست
و له
در ره آب بقاى لب نوشين تو زلف * ظلماتيست كه صد خضر و سكندر دارد