يافته باز به اكبرآباد مراجعت كردند ، تا ده سال در تصنيف مشغول بودند ، و درين ضمن ديوان پارسى خود را نيز مكمل كرده ، عمر آن جناب به شصت سال رسيده بود ، اين چند شعر از طبع پاكش و از زبان مباركش بمشاعره شنيده بودم :
كافر زلفش ز من دل برد و دين تاراج داد * كى تواند مؤمنى با نامسلمان زيستن
باده چون پيرست ، ساقى نوجوان بايد مرا * با چنين پير و جوان شادان و فرحان زيستن
بىجمال ماه كنعان ، بىوصال ماه مصر * بدتر از مردن شمارد پير كنعان زيستن
و له
دارد شب فراق تو در سينه داغها * وز داغها به راه تو روشن چراغها
ميخانهها خراب ز چشمت چو حال من * پرخون ز لعل تو چو دل من اياغها
از قصيده
باز در گلشن امّيد گل تازه دميد * باز در باغ امل فصل بهاران آمد
باز بشكفت بهار چمنستان جهان * باز بلبل بهواى گل خندان آمد
و له
آن ميمنت كه در مه شعبان رسيده است * اثبات آن ز آيهء قرآن رسيده است
شه مىدهد به غير ترازو زر و گهر * گر جود آفتاب به ميزان رسيده است