بود و خاطرم را از تضييع عمر گرامى ملال .
اىدريغا كه رفت عمر شريف * نوبهار مرا رسيد خريف
رو به پنجه نهاد عمر ايواى * نامد از كاروان صداى دراى
گاهى با موزونانم صحبتى دست داد ، و بمزخرف ناموزون در صحبت ايشان لبى مىگشاد ، تا آنكه رفتهرفته ديوانى مرتب داشتم ، و گاهى بمشاطگى خامه بر عارض نامه حرفى نگاشتم ، در عنفوان جوانى به يارى بارى احرام حريم حرم بر ميان جان بسته بشرف زيارت بيت اللّه و مدينهء مشرفه شرفياب شدم ، ديده از غبار بقيع روشن و از درك روضه خاطر غيرت گلشن كردم ، چنديست الطاف حضرت آسمان بسطت فرمانفرمايى در حقم زياده از ديگران و هر روز در حضرتش حاضر و بر رخسار آفتاب مثالش ناظر ، شرح مراسم بقياس اشرفش نه در قوهء خامه است و نه در حوصلهء نامه ، هرچه گويم زياده بر آنست و هرچه نويسم افزون از آن ، بتوسط خدمتش در حضرت شاهنشاه فلك درگاه و مظهر الطاف آله خسرو صاحبقران ، زينت تاج و تخت كيان ، خاقان جمجاه كه دولتش پاينده و آفتاب رخسارش بر سپهر سرورى تابنده باد ، قدرم قدرى برتر از دگران و نظر عطوفت اقدسش پيوسته بجانبم نگران ، محسود اقرانم و غيرت خاطر همگنان ، صدر منصب صدارتم بامر همايونش مكانست ، و اعيان حضرتش حضورم را مهربان و قدردان .
در بدايت حال شرحى برسى فصل خواجه نصير طوسى عليه الرّحمه نوشتم و رسالهيى در اثبات نبوّت خاصه مسمى به نور الهدايه نگاشتم و حاشيه بر تفسير قاضى بيضاوى و تفسيرى فارسى و بر مدارك شرايع تعليقاتى در دستست ، اميد كه باتمام رسد ، رسائل مختصر در جواب اسولهء متعدد نوشتهام ، شعرى چند از افكار خام خود را در اين نامه ثبت نمودم كه بطفيل ديگر ياران در او نظر كنند ، چه گل را از خار چارهيى و آتش را از دود كنارهيى نيست ، اميد آنكه به نظر عطوفت در اين نامه نگرند و خطايا را بذيل عفو درپوشند ، انّه خير ناصر و معين » .