از پى بىتابى دلها مدام * زلف مىتابى ، خدا را رخ متاب
* * *
كاميابم از نگاه خويشتن * گرچه هرگز عاشقان را كام نيست
گرچه بسيارند مرغانت بدام * ليك مرغى چون منت در دام نيست
* * *
چون سير گلستان و چمن دسترسم نيست * بهتر ز جهان جاى ز كنج قفسم نيست
* * *
حاشا كه من بكوى تو ديگر گذر كنم * تا خويش را اسير تو چون پيشتر كنم
آرم درين دوروزه نگارى به كف ، ترا * آنگه زيارتش به پيامى خبر كنم
گاه آرمش بكوى تو همراه خويشتن * تا سوزمت ز رشك برويش نظر كنم
گه گويمش كه مهر تو تا جا كند بدل * مهر بتان ز دل همه يك جا بدر كنم
القصه كردهيى به سمر آنچه پيش ازين * جور و جفا كنون به تو من بيشتر كنم »
در مجموعة الادب آمده است :
« لميرزا سيد حسين المتخلص به سمر »
بدل تا خوبرويان خانه كردند * حريم كعبه را بتخانه كردند
نصيحت تا بكى ناصح چه سازم * ترا عاقل مرا ديوانه كردند
برو زاهد به مسجد نيست كارم * نصيبم از ازل ميخانه كردند
دريغا كان بت دير آشنا را * چنين زودش ز ما بيگانه كردند