پادشاه سلجوقيّه كه وزيرى به وفور عقل و فضل و كياست معروف بود و در فنّ استيفا و انشا ، يد طولايى داشت و در زمان طغرل بيك مدّت بيست سال به استقلال منصب وزارت داشت و چون او درگذشت و زمام سلطنت به دست آلبارسلان رسيد كندرى را در بند كشيد و خواجه نظام الملك را وزير گردانيد و در سال 459 او را به قتل رسانيد .
كندرى به سيّاف ( كسى كه مأمور كشتن است و به غلط او را جلّاد گويند و جلّاد تازيانه زن است ) گفت : « از من به سلطان بگو كه عنايت عمّت طغرل بيك مرا به وزارت رسانيد و بىمهرى تو مرا به شهادت كشانيد ؛ او مرا در دنيا سعادتمند كرد و تو مرا در عقبى . و به خواجه نظام الملك وزير بگو : بد بدعت و زشت سنّتى نهادى » . و از اين سخن برمىآيد كه كندرى خواجه نظام الملك را مسبّب قتل خود دانسته است . و از جمله : قريهاى است در نزديكى شهر قزوين و ابو غانم حسين بن عيسى بن حسين كندرى و برادرش ابو الحسن علىّ بن عيسى كه هر دو در شمار محدّثاناند به آن قريه منسوبند .
كندكينى :
منسوب است به كندكين بر وزن هند چين از قراى سمرقند و ابو الحسن علىّ بن احمد بن ابى نصر بن اشعث كندكينى در شمار محدّثان و از مشايخ سمعانى بدان منسوب است .
كندى :
منسوب است به كنده بر وزن شكوه لقب ثور بن غصير بن عدى بن حرث بن مرّة بن اود است پدر قبيلهاى در يمن و او را كنده ازاينجهت لقب دادند كه كفران نعمت پدر كرد و به برادران مادرى خود پيوست و از اين تيره است ابو يوسف يعقوب بن اسحاق بن كندى فيلسوف عرب و يكى از ملوكزادگان ايشان ، پدرش اسحاق از طرف مهدى و هارون الرشيد امير كوفه بود و جدّش اشعث بن قيس از صحابهء پيغمبر و پيش از آن ملك كنده بود و پدر اشعث قيس بن معديكرب ملك تمام كنده بود و همان كسى است كه اعشى چهار قصيده در مدح او نظم كرد كه مطالع آنها چنين است :
لعمروك ما طول هذا الزمن * و حلت سمية غدوة اجمالها
ازمعت من ال ليلى ابتكارا * أ تهجر غانية امّ تسلم
و نياكان او همچنان ملوك بودهاند و يعقوب كندى خود در جوار و قرب سه خليفه بود و مأمون الرشيد كه خود دوستدار فلسفه بود آخرين خليفهاى بود كه كندى از قرب او برخوردار بود و از يعقوب كتابهاى بسيار بر جاى ماند و ابن قفطى در تاريخ الحكماء و ابن نديم در فهرست آنها را برشمردهاند . سال وفاتش درست دانسته نيست و شايد تا 258 در قيد حيات بوده است و تاج الدّين ابو اليمن زيد بن الحسن بن زيد كندى در شمار نحويان و اديبان و محدّثان و شاگرد ابو السعادات هبة اللّه بن شجرى و ابن خشّاب و ابو منصور جواليقى ، وى بغداد را ترك گفت و در دمشق سكونت گزيد و دانشجويان بر او گرد آمدند و از مذهب حنبلى كه داشت دست كشيد و به مذهب حنفى گراييد و سپس به وزارت فروخ شاه رسيد و چندين تعليقه و كتاب پرداخت و در اختصارپردازى خود در تأليف و تصنيف گفته است :
لا منى فى اختصار كتبى حبيب * فرقت بينه الليالى و بينى
ليتنى قد اطلت لكن عذرى * فيه ان المداد انسان عينى