و مدّاح سلاطين آل سامان و سلطان محمود غزنوى و در سال 341 متولّد گرديد و سال وفاتش معلوم نيست و از او ديوان شعرى قريب سههزار بيت ماند امّا از ميان رفته و نزديك دويست بيت بر جاى مانده است و از اوست :
اى گلفروش گل چه فروشى به جاى سيم * از گل عزيزتر چه ستانى به جاى گل
* * *
جنازهء تو ندانم كدام حادثه بود * كه ديدهها همه مصقول كرد و دل مجروح
ز آب ديده چو طوفان نوح شد همه مرو * جنازهء تو در آن آب هم چو كشتى نوح
و نيز كسائى و كساوى كسى را گويند كه كساء ( جامه ؛ گليم ) بفروشد و جمعى چنان پيشه داشتند و به كسائى شهره شدند ، از جمله : جرير بن عجلان ازدى كسائى از اصحاب امام جعفر صادق عليه السّلام و علىّ ابن محمّد بن يعقوب بن اسحاق بن عمار كسائى كوفى از ثقات محدّثان اماميّه و از مشايخ تلّعكبرى و معاذ بن كثير كوفى كسائى از ثقات اصحاب امام صادق عليه السّلام بود .
كسّار :
بر وزن عطّار به معنى بسيار شكننده نام نياى محمّد بن انجب واسطى بغدادى است كه به ابن الكسّار معروف است . وى در بغداد متولّد گرديد و در واسط سكونت گزيد و در فنون حديث بارع و به علل حديث و جرح و تعديل و روايات شيوخ متقدّمان و متأخّران بصيرت داشت و در سال 698 درگذشت .
كسبوى :
منسوب است به كسبه بر وزن عرصه و آن نام قريهاى است در نسف و در نسبت ، كسبى و كسبوى هر دو آيد و از اين قريه است ابو احمد عيسى بن حسين بن ربيع كسبوى مؤلّف كتاب البستان و ابو بكر محمّد بن محمّد بن ابى محمّد عبد الملك ابن محمّد كسبوى در سلك علما و فضلا و مناظران و متوفّى 494 .
كسروى :
منسوب است به كسرى معرّب خسرو و شاهان ساسانى را تازيان كسرى گويند مانند :
كسرى انوشيروان و كسروى لقب ابو الحسين علىّ ابن مهدى است از اعلام اديبان و عارفان به كتاب العين خليل بن احمد عروضى و مصنّف كتاب الخصال و كتاب مراسلات الاخوان و مجابات الخلان و كتاب الاعياد و النواريز . نواريز جمع نوروز است يعنى نوروزها و غير اينها از مصنّفات .
كسعى :
به ضمّ كاف و فتح سين منسوب است به كسع بر وزن صرد و آن نام تيرهاى است در يمن و يا تيرهاى از بنى ثعلبة بن سعد بن قيس غيلان و از اين تيره است غامد بن حارث كسعى و يا حارث بن غامد كسعى بنا بر اختلاف و غامد و يا حارث كسعى همان كسى است كه در ندامت ، ضرب المثل است و گويند : اندم من الكسعى ؛ يعنى از كسعى پشيمانتر . و داستانش اين است كه : « كمان را با پنج تير برگرفت و به شكار گورخر رفت و در كمينگاهى نشست . گلّهاى گورهخر بر او بگذشت تيرش را رها كرد و از گورخر بگذشت و بر صخرهاى نشست و آتشى از آن بجست و گمان كرد كه تيرش به خطا رفته و به اصطلاح تيرش به سنگ خورده است و تير دوّم و سوّم تا پنجم را رها كرد و باز گمان خطا در خود برد ، كمان را بشكست و با خود گفت : بهتر است شب را در همينجا بخوابم بامدادان نگريست كه گروه گورخران بر خاك افتاده و تيرهايش به خون آنان آغشته