گوهر والاى خلقت آنكه هاجر روز و شب * بندگى در درگه آن گوهر و الا كند
مريم پاكيزهدامن بين كه تحصيل عفاف * در حريم عصمت صديقه كبرى كند
گر غبار دامنش بر دل نشيند ذرهاى * چشم نابيناى دل را روشن و بينا كند
بر سر گردون اعلى پا نهد از برترى * همسرى چون با على عالى اعلى كند
سايه آن سرو رحمت گر فتد بر سر مرا * كى ديگر دل آرزوى سايهء طوبى كند
الخ
و له ايضا
ز سراپرده عصمت گوهرى پيدا شد * كه جهان روشن از آن گوهر بىهمتا شد
خرما طرفه نسيمى كه ز انفاس خوشش * دامن خاك طربخيز و طربافزا شد
آفتابى ز شبستان رسالت بدميد * كه چو خورشيد جهانگير و جهانآرا شد
در رحمت بگشودند و سراپاى وجود * روشن از نور رخ فاطمه زهرا شد
گلشن عفت از او رونق آرايش يافت * پايه عصمت از او محكم و پابرجا شد
زهرهء برج حيا شمسه ايوان عفاف * كه ز انوار رخش چشم جهان بينا شد
مژده كاندر شب ميلاد بتول عذراء * بر رخ خلق در لطف و عنايت وا شد
پرده چون حق ز جمال ملكوتيش گرفت * مريم پردهنشين بر رخ او شيدا شد
خامه چون خواست ستايد گهر پاكش را * محو چون قطرهء ناچيز در آن دريا شد
در قيامت نكشد منت طوبى و بهشت * هركه در سايه آن سرو سهى بالا شد
طبع خاموش رسا باز چه مرغان چمن * از پى تهنيت مقدم گل گويا شد