از آن جناب شكايت كنى يا بىدستور او از خانه بيرون آئى از تو انتقام مىكشم پس برو بنزد ابن الرضا و سلام مرا به او برسان و بيست هزار دينار جهت او به برو اسبى كه ديشب سوار شدم و او را شهرى مىگويند براى او ببر پس امر كن هاشمين را كه به جهت سلام بر آن حضرت وارد شوند و بر او سلام كنند . ياسر مىگويد چنان كردم كه مامون گفته بود و سلام مأمون را رسانيدم و بيست هزار دينار را بخدمتش نهادم حضرت بر آن زر ساعتى نظر انداخت بعد از آن تبسم نمود و فرمود عهدى كه ميان ما و مامون بود اين است كه در شب هجوم كند با شمشير بر من آيا نمىداند كه مرا حافظ و يارىدهندهاى است كه ميان من و او مانع است پس گفتم اى پسر رسول خدا بگذار اين عتاب را به خدا و به حق جدت رسول خدا كه مأمون چنان مست بود كه نمىدانست چيزى از اين كار را و نذر كرده نذر راستى و سوگند خورده است كه بعد از اين مست نشود و چيزى كه مستكننده باشد نخورد زيراكه آن از دامهاى شيطان است پس هرگاه نزد مامون تشريف ببرى اين سخن را به روى وى مياور و عتاب مكن حضرت فرمود كه مرا نيز عزم وراى همين است بعد از آن جامه طلبيد و پوشيد و برخواست و مردم تمامى با آن حضرت نزد مامون آمدند مامون برخواست و آن حضرت را در كنار گرفت و به سينه چسبانيد و ترحيب كرد و اذن نداد كسى را كه بر او وارد بشود و پيوسته با آن حضرت حديث مىگفت چون مجلس خواست منقضى شود حضرت فرمود اى مامون من تو را نصيحتى مىكنم قبول كن مأمون گفت آن كدام است يا ابن رسول اللّه فرمود آن وصيت اين است كه شب از خانه بيرون نروى چون ايمن نيستم از اين خلق منكوس بر تو نزد من دعائى است متحصنساز نفس خود را به آن و حرز كن خود را به آن از بديها و بلاها و مكروهات مثل اينكه خدا مرا ديشب از شر تو نگاه داشت و اگر لشكرهاى روم و ترك را ملاقات كنى و تمامى بر تو جمع شوند با جميع اهل زمين از ايشان به تو بدى نرسد و اگر خواهى بفرستم آن را براى تو آنكه بواسطهء او از همه چيزها ايمن باشى گفت بلى به خط خود بنويس و بفرست آن را بسوى من حضرت قبول نمود و چون صبح روز ديگر پيش آمد حضرت جواد عليه السّلام ياسر را نزد خود طلبيد و فرمود براى
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 156
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٥٦