تو در دل مسلمانان نمايش پذيرد معاويه گفت اين سخنى است كه تو مىگويى و بهواي نفس خود القا مىكنى ام سنان گفت سبحان اللّه به خدا قسم كه مانند تو كس بباطل ستوده نمىشود و بدروغ پذيراى عذر نمىگردد و تو راى ما و مكنون خاطر ما را دانستهاى به خدا قسم كه ما على را دوستتر داريم و ترا از غير تو بيشتر خواهيم معاويه گفت از غير من كرا خواستى گفت مروان و سعد بن العاص را گفت اين مهر من از چه روى در دل تو جاى كرده گفت بسبب وسعت حلم تو و كرامت عفو تو معاويه گفت مروان و سعد بن العاص نيز در من همان خواهند كه تو خواهى و آن طمع دارند كه تو داري ام سنان گفت به خدا قسم كه مروان و سعيد از براى تو چنانند كه تو از بهر عثمان بودى كنايه از اينكه دوستان تو نيستند خدمت ترا در طلب مال و منصب اختيار كردند چنان كه تو دوست نبودى و فرمان او را نپذيرفتى و منتظر بودى كه عثمان بميرد يا كشته شود و تو بخلافت برسى اين نكته را حضار مجلس فهم نكردند ولى معاويه فهميد فلذا گفت اى ام سنان بكلمهء حق نزديك شدي اكنون حاجت خود را بگو گفت يا امير المؤمنين مروان را بحكومت مدينه گماشتى و رتق و فتق آن مرزوبوم را به عهده او گذاشتى نه به عدالت حكومت مىكند نه بسنت قضا ميراند بر مسلمانان سخت مىگيرد و پردهء حرمت ايشان را چاك مىزند فرزندزاده مرا مروان محبوس كرده و او را بزندان در انداخته بنزد او رفتم و لب بشفاعت گشودم سخنان زشت و ناستوده با من گفت منهم او را جواب خشن دادم و كلماتى سختتر از سنك او را شنوانيدم و لقمه چند تلختر از زهر خورانيدم و با زلت و خوارى بازگشتم و به او كفتم چرا بنزد آنكس نروم كه در عفو اولى از مروان است پس بنزد تو آمدم تا در كار من نظري كنى و مروان را از ستم من بازداري معاويه گفت سخن براستى كردى من از گناه فرزندزادهء تو پرسش نمىكنم و اقامة حجت نمىخواهم و فرمان كرد تا بسوى مروان منشوري نگاشتهاند كه بىپرسش او را رها كند ام سنان گفت اكنون من طريق مراجعت خواهم گرفت زاده من بنهايت شده و شتر من كند و زبون گشته معاويه گفت تا او را شترى رهوار آوردند و پنج هزار درهم عطا دادند و بجانب مدينه كام روي مراجعت كرد
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 412
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص٤١٢