شعر زبان حال زينب ع
كه اى پشت و پناه و يار زينب * انيس و مونس و غمخوار زينب
چه شد كز ما بريدي آشنائى * ز ما اى شه چرا كردى جدائى
چرا اى سر تو دور از پيكرى تو * چرا پرخاك و پرخاكسترى تو
ترا گر تشنه سر از تن بريدند * مرا از كين ز سر معجر كشيدند
تو اندر كربلا با جسم عريان * شدى گر پاى مال سم اسبان
مرا شمر لعين بر پشت و شانه * زند كعب سنان و تازيانه
به تو گر ساربان جور و جفا كرد * دو دست نازنينت را جدا كرد
ببين بازوى من اندر طناب است * به حال من دل دشمن كباب است
ترا ايسر محاسن غرق خون است * مرا درد غم و محنت فزون است
چرا درد و محن افزون نباشد * چرا گيسوى من پرخون نباشد
زبان حال
اى نور چشم و جان و دل و روح پيكرم * اى نازنين برادر با جان برابرم
آخر من حزينه همان زينبم كه تو * انداختى ز سايهء خود سايه بر سرم
اكنون چه روى داده كه من روى بىنقاب * منظور شيخ و شاب چه خورشيد خاورم
ديدند كوفيان سر پاكت چه بر سنان * بردند از جفا ز سر امروز معجرم
ازبسكه تازيانه به بازوى من زدند * نيلى شده است يكسره بازوى پيكرم
من با تو آمدم ز مدينه بكربلا * اكنون اسير و بىكس و تنها و مضطرم