چون ابرهه در هدم حرم امت بىشرم * بنموده بهدم حرم پاك تو اقدام
ناخونده در او راه نبرده است كس از خاص * بىجائزه گرديد چرا مجمعى از عام
خستهاند ز سكفطرتى آهوى حرم را * بستهاند برو به صفتى بازوى ضرغام
تا امر خلافت بخلاف آيد بر خصم * باشد ز پى غصب حقت مصدر احكام
پهلو بشكستهاند ترا بر عوض انك * شوى تو شكسته است از ايشان سر اصنام
از چون تو پدرمرده ستانند حق باب * كانفاق نمايند بمسكين و بر ايتام
گيرم كه نبود است فدك از تو بميراث * از قسمت ايتام ندادت ز چه قسام
قربان تو اى فاطمه با آنهمه زارى * نشمرده ترا كس به بنى هيچ ز ارحام
يك دختر بردى ز جفا اين همه آزار * يك پيكر بردى ز ستم اين همه آلام
بر كوه اگر بار بلاي تو ببندند * كاهيده ترا ز كاه مر او را شود اندام
من غافلم از چند ولى آگهم اينك * ميراث پدر داشتهاى طاقت و آرام
و له ايضا
ستمپيشه زان قوم بىنام و تنك * بزهراء ره چاره گرديد تنك
به جائى رسيده است ظلم و ستم * كه حرمت نمانده است بهر حرم
بكاشانهء مصطفى ريختند * بناموسش از كينه آويختند
غم مرك بابش بر او كم نبود * كه عدوان بر او از ستم غم فزود
جنينى كه از خون دل پروريد * ز پهلو شكستن بخونابه ديد
رخى را كه از اشك تر داشتى * بسيلى كجا داشتى آشتى
ز بعد پدر با هزاران تعب * بسر برد ايام جان را بلب
على را دل از مرك او گشت خون * بلى مرك جانان غم آرد فزون
على را بر اين درد بايد گريست * كه از بعد خير النساء كرد زيست
ندانى چه بگذشت بر روزگار * ولى خدا را پس از مرك يار
ز غصب حقش آنقدر دل نسوخت * ز مرگش جهان را به يك جو فروخت
دل از زندگانى چنان سير داشت * كه بر مردن خويش همت گماشت