و ايصال غذا و اين دو شاخ را طالعَيْن نامند بهر آن كه باز طالع شدهاند چنانچه در تشريح گرده بيايد .
و درين مختصر در تشريح شريان و آورده به همين قدر اختصار نموده شد و آنچه ازينها فصد كرده مىشوند و در باب استفراغ به فصد مشروحا خواهم گفت بعون اللّه تعالى .
و أما اللحم فيتولد من متين الدم اما گوشت متولد مىشود از متانت خون و لهذا آنچه از وى ناقص مىشود عود مىكند در سائر اسنان ، زيرا كه مادهء وى خون است و آن دايم در بدن موجود است و همچنان فاعل او به خلاف اعضاى منويه كه عود وى بعد نقصان متعسر بلكه متعذر است چنانچه در بحث عضو گذشت .
و يعقده الحر و اليبس و عقد مىكند يعنى مىبندد گوشت را حرارت و يبوست ، اما حرارت تحليل مىكند رطوبت مائيه را كه محدث رخاوت و ترهل است و يبوست استمساك آن مائيت مىنمايد و به حقيقت يارى مىدهد در عقد .
و منفعته أن يسخن الأعضاء و يدفع الآفات عنها و نفع گوشت آن است كه گرم دارد اعضا را و دفع نمايد از وى آفتها را .
و ظاهر است كه اگر گوشت نباشد اعصاب و عضلات نزد مصادمات متأذى گردند و ايضا بر او ايذا رساند و ضعف در قوى افتد و هيكل ناموزون نمايد كما لا يخفى .
و پوشيده نماند كه لحم از آن طرف كه با جلد اتصال دارد ذى حس است همچون جلد و ما بقى بيحس است و چون حجم لحم را سه حصه فرض كنيم دو حصهء فوقانى حسدار خواهد بود .
حاصل آنكه اكثر اجزاى وى ذى حس است و كمتر بىحس . و نفع در حس وى آن است كه تا خليفهء جلد باشد در احساس عند وقوع آفت به جلد و سبب حس اشتمال كيف عصبى است در وى .
و أما الشحم فيتولد من مائية الدم و دسومته اما پيه متولد مىشود از اجزاى رقيقهء چرب كه در خون است از آن است كه شحم سپيد و نرم مىباشد .
و يعقده البرد و منعقد مىسازد وى را برودت به جمود و قبض ، لهذا بيشتر تولد وى بر اغشيه و اعضاى عصبانى است و حرارت آن را مىگدازد .
و منفعته أن يندي العضو الذي يجاوره و يحفظ و نفع وى آن است كه تر دارد عضو را كه همسايهء او است و محفوظ دارد .
و أما الغشاء فإنه جسم عصباني رقيق عديم الحركة اما غشاء جسمى است عصبى تنك جرم بىحركت و مراد بعضى آن است كه شبيه به عصب است در لون .
و بايد دانست كه غشاء سه گونه است :
يكى آنكه منتسج است از ليف عصب فقط همچون غشائى كه مجلل نخاع است .
دوم آنكه منتسج است از ليف رباط فقط همچون غشائى كه مجلل دِماغ است ، زيرا كه غشاى مذكور از رباطى كه از اطراف عظم قحف روئيده است حاصل شده است .
سوم آنكه منتسج است از ليف عصب و رباط ، همچون اغشيه سائر بدن .
و له حس قليل و مر غشا را است حس اندك به اعتبار اكثر آنكه در تمام بدن است و الا غشائى كه مجلل دماغ است اصلا حس ندارد بهر آنكه از ليف رباط فقط متكوّن شده است و رباط حس ندارد و غشا كه مجلل نخاع است حس كثير دارد بنا بر آنكه از ليف عصب فقط متكوّن شده به خلاف اغشيه كه از ليف عصب و رباط متولد شدهاند كه براى تكون او عضو ذى حس و عضو غير ذى حس است لهذا حس قليل دارند .
و فائده ذى حس بودن اين اغشيه آن است كه اعضاى عديم الحس را چون ريه و كبد و طحال به واسطهء اشتمال غشا بر اينها بهره از حس باشد .
و منفعته أن يغشي الأعضاء و يصونها و نفع غشا آن است كه بپوشد اعضا را و در پناه دارد آن را و اجل فوائد همين است
مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: محمود بن محمد چغمينى خوارزمى
ص٨٣