من سائر الأعضاء و سختتر از همه اعضا و خلق ليحسن به اتصال العظم بالأعضاء اللينة و خلقت كرده شد تا به سبب وى پيوند عضله و پى نرم به استخوان سخت به تدريج باشد ، چنانچه بر سر پهلوها و بر سر شانه پيدا است و اگر قوت و آسيبى رسد عضله از استخوان كوفته نگردد و عضروف از آن سبب چندان منعطف شود كه اذيت به عضله نتواند رسيد و سواى اين در عضوى كه حاجت بدان بود بهر غرض مودع گشته فسبحانه تعالى شأنه .
فائده [ در غضروفى بودن حنجره و استخوان خنجرى و گوش و . . . ]
حنجره غضروفى است و فائده غضروفى بودنش آن است كه چون وى دايم الحركت است افتاده نباشد مانند پوست و گوشت و ايضا از عدم صلابت به حوالى حلق و لهات عند الحركات ايذا نرسد ، چه اگر استخوان مىبود ايذا مىداد .
و در وسط سينه آنجا كه مقطع و نهايت عظام القص است مقابل فم معده غضروفى است همچون سر خنجر لهذا ويرا غضروف خنجرى گويند و او وقايهء فم معده است از اصابة آفت خارجيه .
و سر بينى غضروفى است و نفع غضروفيش آن كه تا منتصب باشد و بدان سبب منفذ نفس در خواب بسته نگردد و ايضا وقت استنشار به آسانى جمع شود و چون بگذارند باز گردد به حالت خود .
و گوش غضروفى است و نفع غضروفى بودنش آن است كه تا چون بادبانى ايستاده باشد جهت جمع اصوات و شكسته نشود عند الصدمات .
و قصبه شش غضروفى است و نفعش آن كه تا راه نفس پيوسته گشاده باشد و ايضا در انحناى رقبه منع نكند و از مادهء نزله زودتر متأثر شده فساد نپذيرد .
و فقار عصعص نيز غضروف است تا آسان بر آن توان نشست و جنبان بود از آن كه اين غضروف اشبه به عظام است در صلابت در تعداد عظام اين سه فقره را نيز مىشمرند .
و ديگر اعضا كه در آن غضروف است بسياراند چنانچه چشم و پلك آن از اصل و قاعدهء دل و آئينهء زانو و امثال آن و هر جا كه هست متضمن منافع كثيره است .
أما العصب فهي أجسام بيض اما پى جسمى سپيد است و سپيدى وى جهت آن است كه مزاجش سرد است و هرچه باردتر بود بلغم در آن غالب باشد و غلبهء بلغم بيض رنگ است و نفع بارد بودنش آن است كه تا از كثرت حركات محترق نشود ، چه وى آله حركات است اگر گرم مىبود مىسوخت از بسيارى حركت كه باعث تسخين است ، لينة في الانعطاف و صلبة في الانفصال نرم است در پيچيدن و سخت است در گسستن و جدا شدن .
بايد دانست كه اعصاب بتمامه غير مجوفاند مگر عصبى كه به چشم آمده است و محل نور است و مسمى است به عصبهء مجوفه .
و اعصاب بعضى دراز كشيده و بعضى پهن باز گسترده است و همه آن سه گونه است و هر سه به صورت مانند يكديگر است ليكن به فعل و منفعت هر يك مخالف ديگر است :
نوع اول را عصب گويند به اسم مطلق مسمى است و مقصود در اين محل بيان همين است .
و نوع دوم را رباط گويند .
و سوم را وتر چنانچه گفته شود .
خلقت ليتم بها للأعضاء الحس و الحركة مخلوق شده است عصب تا مستكمل شود به سبب آن مر اعضاى ذى حس و حركت را حس حركت . و معلوم است كه حيوان را امتياز از نبات و جماد به حس است و به حركت اختيارى و اصل قوت حس و حركت از دماغ است و آلت هر دو عصب است .
[ در منفعت عصب ]
و پوشيده نماند كه عصب دو