از اسفل با كبرى سراسر منتهى شده است و وى جانب وحشى است و عظم ساق كوتاه است نسبت به فخذ تا در تحمل قوى و در حركت سبك باشد . و الله أعلم .
و القدم مركبة من كعب و عقب و زورقي و نردي و أربعة أعظم للرُسْغ و خمسة للمشط و خمسة أصابع مركبة من أربعة عشر عظما و قدم كه عبارت است از مادون ساق مركب است از استخوانهاى بسيار چون كعب و عقب و زورقى و نردى و چهار استخوان رُسْغ و پنج استخوان مشط و پنج انگشت كه جمله مركباند از چهارده قطعه در هر انگشت سه قطعه است مگر نر انگشت كه دو قطعه دارد به خلاف نر انگشت دست و همه عظام قدم مشروحا مذكور مىشود .
بدان كه كعب را در پارسى شتالنگ گويند و نتوى او در دو جانب قدم نمايان است و اين موضعى است كه ساق با قدم بند شده و او واسطه است ميان ساق و عقب و از طرف بالا دو زائده دارد كه يكى از آن در قصبهء كبرى و دومى در صغرى مركوز است و طرف سفلاى كعب در عقب مرتكز است طرف وحشى وى به عظم نر وى اتصال دارد و جانب قدام به عظم زورقى .
انتباه [ در فاصل بودن كعب ميان ساق و عقب ]
توهم نشود از واسطهء بودن كعب ميان ساق و عقب كه عقب را با ساق اتصال نيست و كعب بينهما فاصل است ، زيرا كه ارتكاز ساق در عقب شده است و در حوالى اين مفصل استخوان كعب جهت استقامت بند مخلوق گشته و اين نيز از بالا به قصبتين و از پائين به عقب مرتكز شده به مثابهء شادروان ، به اين معنى او را واسط در ساق و عقب گفته شد .
و كَعْب بالفتح بلندى را نامند از آن است كه كاعب زن پستان برآورده را گويند و شتالنك را كه بلندى دارد بدين نام مىخوانند و بلندى شتالنگ انسان نسبت به سائر حيوانات زياده است كما لا يخفى و اشرفترين عظام رجل است در افادهء حركت .
اما عقب را به پارسى پاشنه گويند و آن استخوان بزرگ سخت جرم است كه از جانب خلف و جنين مستدير واقع است مگر آن كه از طرف وحشى ميل به دقت و اطالت دارد ، اما از طرف اسفل عريض و صاف مخلوق شده تا راست بر زمين بايستد و زوائد ساق در نقرهء عقب مركوز شده و حوالى وى عظم كعب مستحكم گشته چنانچه گفته شد و اشرفترين عظام پاى است در ثبات و استقامت .
و عقب گلتف و فلس و فرس به معنى پاشنه آمده و استواى پاشنه يعنى درست نشستن آن بر زمين نشان خير است ، چنانچه در حديث مذكور است كه آن حضرت صلعم را به ديدن زنى جهت خود مىفرستادند فرمودند
انظري إلى عقبها
در وجه آن گفتهاند إذا استوى عقبها استوى سائر جسدها .
اما زورقى استخوانى است ذى تحدب و تقعر كه حدبهء او طرف فوقانى است و قعر وى به سوى اسفل تا گوشت كف پاى و آخر در آن گنجد و معاون بر ثبات باشد .
و بايد دانست كه زورقى از جانب خلف با عقب پيوسته است او از جانب وحشى به عظم نردى و از قدام با عظام رُسغ متصل است اما پاشنه زير وى است و دو زائده از پاشنه برآمده است و دو زورقى نشسته تا استوار باشد و از مجموع مفصلى حاصل گشته تا قدم بدان به هر دو جانب حركت تواند كرد .
و زورقى از آن گويند كه وى بنا بر تحدب و تقعر و طولانيت به كشتى مىنمايد و كشتى را به تازى زورق گويند و زورقى را استخوان كف پاى و اخمض نامند و اخمض به خاى معجمه چون افعل آن جاى زير قدم را گويند كه بر زمين نشيند .
اما نردى استخوانى است مسدس بر شكل نرد كه به جانب وحشى قدم كه عبارت است از طرف خنصر موضوع شده و از جانب انسى با زورقى پيوسته ، فائده او حصول ثبات است مر آن جانب را بر زمين .
و بايد دانست كه بعضى عظم نردى را از عظام رُسغ كه استخوان خرده گويند مىشمارند و بر اين