سركشى و طغيان مىگذرانيد . تا فتحعلى شاه مجبور شد محض تأديب او به اصفهان آمد و اردو كشيد . او را دستگير كرده ، چشمانش را درآورد ، پس از آن گوشهنشينى را اختيار كرد اظهار وارستگى نمود . گاهى شعر هم مىگفته از اوست :
دردِ من آتش و دردِ همه عالم حطب است * زهر عالم بر اين زهر ، به كامم رطب است
هركه را شادى و غم هست ، مرا شادى نيست * شب هركس بشدى روز ، مرا روز شب است
كس نداند كه مرا درد گدازنده چه است * كه مرا درد ، يكى درد غريب و عجب است
چون ز خاكم نبود چارهء دردم جز خاك * آنچنان خاك كه بر كوه غرى در عرب است
ناز كم كن كه به دنيا و به عقبى ، مظلوم * عزت و فرّ و بزرگى نه به جاه و حسب است
و نيز :
دوشينه سؤال كردم از شاخ سپهر * كامروز ثمر تو را چه باشد از مهر
بر خويش بباليد و به فخريّه بگفت * بر معتمد الدوله منوچهر منوچهر
حاج شيخ محمّد باقر معاصر
( ذيل خانواده نجفىها )
مفلح
از شعراى اصفهان و اين شعر مانند مثل ساير است :