در قصيدهسرايى اسلوب تازهاى داشته ، در عمل تذهيب هم استاد بوده است . وفات او در سنهء هزار و دويست و بيست و پنج بوده است در سن جوانى .
از اوست :
نه گرفتار بود هركه فغانى دارد * نالهء مرغ گرفتار نشانى دارد
و نيز :
تا چيست ندانم كه در اين قافله هركس * از پاى درافتد ، ز همه پيشتر آيد
و نيز :
عشق را چاره محال است و ندانم كه چرا * بيشتر جا به دل مردم بيچاره كند
مجير الدّين بيلقانى
اهل بيلقان از توابع شيروان و شاگرد افضل الدّين خاقانى بوده . وقتى از استاد رنجيده ، نزد اتابك ايلدگز به اصفهان آمده ، اقامت نمود و وزارت يافت .
هنگامى كه از اهل اصفهان رنجشى يافته ، اين رباعى را سروده :
گفتم ز صفاهان مدد جان خيزد * لعل است مروّت كه از آن كان خيزد
كى دانستم كه اهل صفاهان كورند * با اينهمه سرمه كز صفاهان خيزد
شرف الدّين شفروهاى جواب او را گفته :
شهرى كه به از جمله ايران باشد * كى درخور هجو چون تو نادان باشد
سرمه چه كنى كه از صفاهان باشد * ميل تو به ميل است ، فراوان باشد
و جمال الدّين عبد الرزاق نيز جوابى قبيح نسبت به او و استادش نوشته كه خاقانى هم در مقابل ، مدح اصفهان و گله از واقعه كرده و گفته :