داشتم گر از چنين روز گرفتارى خبر * رايگان از كف نمىدادم فراغ خويش را
تا بهار است و بود گلزار مى ، در خم ، به جوش * خيز تا ما پر كنيم از مى اياغ خويش را
چون من به غمت يكجهت و يكدلهاى نيست * كز جور تو هرگز به زبانم ، گلهاى نيست
جز حلقهء گيسوى خم اندر خمت اى يار * دل را پى تدبير جنون ، سلسلهاى نيست
از سينهء مجنون بهسوى خرگه ليلى * شب نيست كه از آه روان ، قافلهاى نيست
بهر سفر كوى تو اى كعبهء مقصود * ما را بهجز از فقر و فنا ، راحلهاى نيست
در باديه عشق تو از خار فراقت * كس نيست كه بر پاى دلش ، آبلهاى نيست
از بتكده تا كعبه و از دير به مسجد * راهى به ميان هست ولى ، فاصلهاى نيست
گلزار به ما مرحلهگردان ره عشق * خويشتر ز بيابان ، مرحلهاى نيست
رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 464
مساهمون: مير سيد على جناب
ص٤٦٤