تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
دنيا و آخرت من و سوداى عشق يار * سرمايه دو كون ، همين است بس مرا لب بر لبم بنه نفسى اى طبيب جان * از سينه تا نيامده بر لب ، نفس مرا گيرم به جاى سرمه و بر چشم تر كشم * باشد به خاك پاى تو گر دسترس مرا آيد مگر ز كوى تو يك كاروان بود * بر راه چشم و گوش ، به بانگ جرس مرا نبود غم از گذشته و آينده‌ام كه نيست * انديشه‌اى به عشق تو از پيش و پس مرا گلزار غير احمد و اولاد او دگر * در حشر نيست چشم شفاعت به كس مرا لاله تا از ژاله پُر دارد اياغ خويش را * ساقيا مى ده كه تر سازم دماغ خويش را در ره عشق بتى گم گشتم از خود سالهاست * از كه گيرم اى مسلمانان سراغ خويش را گر ببيند سرو قد يار من ، روزى به راه * باغبان از پا درآرد سرو باغ خويش را زاهد از سالوس ، داغ خود نهاده بر جبين * ما به جان‌ودل نهان داريم داغ خويش را از فشار ظلم گيرد روغن مردم به زور * خواجه تا روشن كند در شب ، چراغ خويش را