تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
شعر مىگفته 109 . از اوست :
اصفهان جنتى است پرنعمت * هرچه در وى گمان برى شايد همه چيزش نكو است الا آنك * اصفهانى در او نمىبايد
و نيز :
سگ كاشى به از اكابر قم * با وجودى كه سگ به از كاشى
و نيز :
ز تبريزى به‌جز هيزى نبينى * همان بهتر كه تبريزى نبينى
و نيز :
يك‌چند پى زمرّد سوده شديم * يك‌چند به ياقوت تر آلوده شديم آلودگىيى بود به هر رنگ كه بود * شستيم به آب توبه ، آسوده شديم 110

شاه‌عبّاس صفوى ( پايتخت خود را اصفهان قرار داد )

پادشاهى است معروف ، گزارشات ايّام او در حوادث مهمه اين كتاب ذكر شده ، فرزند سلطان محمّد است . در سنه نهصد و نود و پنج به هيجده‌سالگى به سلطنت جلوس نمود و شيرازه گسيخته مملكت ايران را منظم ساخت ، وزير خود مرشد قلى خان را كه شاه‌نشان شده بود به قتل رسانيد ، خراسان را از اوزبكيه بگرفت با عثمانيه مصالحه كرد ، حاج محمّد خان والى خوارزم را دست نشانيده مستقل خود گردانيد ، نور محمّد خان والى مرو را بگرفت ، پياده از اصفهان به زيارت مشهد رفت ، دارايى خود را وقف ائمه نمود ، ارمنيه را تسخير نمود ، گرجستان را غارت كرد ، عراق عرب را متصرف شد . در هزار و سى و هشت وفات نمود ، گاهى شعر مىگفته از اوست :
هركس براى خود سر زلفى گرفته است * زنجير از آن كم است كه ديوانه پر شده است
رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 302 | مير سيد على جناب