ربودى از كف من دين و دل زان طرهء مشكين * نمىترسى مگر از عدل شاهنشاه دينپرور
شه گيتىستان فتحعلى شه آنكه فرمانش * بود جارى به انس و جان بود سارى به بحر و بر
اساس جاه او و الا بناى عدل او محكم * نسيم لطف او گلشن سموم قهر او آذر
بريزد در صف جنگ از نهيبش سرگرايان را * زبر جوشن ز تن خفتان ز كف صارم ز سر مغفر
هنر با رأى او منضم خرد در ذات او مدغم * سخا با دست او توأم ادب در طبع او مضمر
الا تا گردش گردون و دور اختران باشد * بود او در جهان سلطان بود او در جهان سرور
فى الحكمة و الموعظه
روزى سر از دريچهء همت برآورم * زين كاخ تا به كنگرهء عرش برپرم
حوران در انتظار من و من ز ابلهى * از زال پرفريب جهان عشوه مىخرم
آماده گشته ساغر ز قوم در جحيم * من در هواى مطرب و ميناى و ساغرم
گه مفلسم ز گوهر شادى از آنچه باك * بنگر ز اشك دانهء ياقوت احمرم
پرمايهام اگرچه ز زر نيست مايهام * گه مفلسم ولى ز قناعت توانگرم
خاموش و نكتهسنج به عالم چو سوسنم * آزاد و سربلند به دوران چو عرعرم
هم از مثنويات اوست كه در نصايح گفته
چشم حيلت بين بسى دارى به كار * چشم عبرتبين اگر دارى بيار
چند خسبى رفت اينك قافله * بوى خون مىآيد از اين مرحله
كعبهء دل معبد اهل وفا است * كعبهء دل مقصد اهل صفا است