فى اللغز و المدح الخاقان المغفور
چيست آن روشندلى كز تيرهسنگش گوهر است * عاشقى روشنضمير و دلبرى سيمينبر است
گه دلش از سنگ و گه ز آهن ولى سنگين دلش * از دل عشاق و طبع دلبران نازكتر است
سادهلوح و پاكدل چون عاشقان آمد و ليك * هر زمانش چون هوسناكان نگارى در بر است
زشت رويان زشت بينندش نكورويان نكو * اين عجب نه زشترو باشد نه نيكومنظر است
منطبع در وى صور يا منعكس از آن جمال * همچو روى و راى داراى سكندر چاكر است
افتخار خسروان فتحعلى شه آنكه جود * بىوجود دست او همچون عرض بىجوهر است
فى الحكمة و المعرفة و مدح الخاقان المغفور
بزم غيب از شمع ذاتش چون منور داشتند * پردهداران صفاتش پرده بر در داشتند
خواست با نامحرمان پيدا شود حسن ازل * محرمانش صد ره از اول نهانتر داشتند
شاهدان غيب را دادند اطوار ظهور * رويشان پس در ظهور خويش مضمر داشتند
خامهء اظهار چون بر لوح امكان نقش بست * از نخستين صورت نورى مصور داشتند
گاه خوانندش محمد گاه گويندش على * گه به عقل اولين او را معبر داشتند