گهى چون زلف معشوقان عبيرآگين و پيچيده * گهى چون جان مشتاقان خروشان است و اندر وا
ندارد لب چرا خندد همى گهگاه بر گردون * ندارد چشم چون گريد همى پيوسته بر صحرا
چو بر خود لرزد و ريزد گهرها از بر دامن * سپاهى را همىماند كه مىبگريزد از هيجا
كماندارى است چابكدست و در دستش شگفتى بين * كمانى كش زه از برق است و توز از خانهء عنقا
ز مينا كيش و تير از گوهر آورد است و پيوسته * ز آب اندر همى تيرش برآرد حقهء مينا
اگر گويى دخان است او چرا زو آب شد ريزان * ور آب است او چرا دارد به دل در آتش حمرا
دگر چون دشمن خسرو سيه دارد روان و تن * چرا غرّد به كوه اندر چو . . . خسرو و الا
و له ايضا
به مشك و لاله دلوجان فدا كنم كان ماه * ز مشك دارد موى و ز لاله دارد لب
گر آهويست دو چشمش چو بار و چرغ چرا * دراز دارد در خون عاشقان مخلب
همىخرامد و رخسارش آيتيست به حسن * چنان كه رايت خسرو به فتح در موكب
اگرچه برق جهنده بود ولى نرسد * به خصم خسرو مشرق ز جنگ وقت هرب
چنان قصب گذراند ز آهن و فولاد * كه نوك سوزن درزى ز پرنيان و قصب
اگر نه هيبت شمشير او به شير رسيد * چرا هميشه تن شير باشد اندر تب