هفت سرهنگند بر بام قلاع ششجهت * جمله ناگويا ولى زيشان جهان گويا بود
چون زحل پس مشترى مريخ آنگه آفتاب * باز زهره با عطارد ماه خوشسيما بود
هفت رنگ مختلف زين هفت گردد آشكار * ليكن از حكم خداوندى كه او يكتا بود
هفت سلطانند و ايشان را ده و دو خلوت است * هريكى در برج خود اسكندر و دارا بود
مهر و مه باشند هر دو نيرين اكبرين * ديدهء افلاك از ايشان روشن و بينا بود
چون به برج سعد آيند آن زمان اين هفت شاه * آشكارا گردد آن مهدى كه هادى ما بود
زهره قوال و عطارد خواجهء ديوان چرخ * ماه رنگآميز و راحتبخش و روحافزا بود
سر حمل مىدان و گردن ثور باشد بىگمان * هر دو دستت اى برادر باز چون جوزا بود
سينه سرطان دان و دل باشد اسد اى شيردل * رودههايت سنبله جزوى از اين اعضا بود
ناف ميزان دان و مردى عقرب است و قوس ران * هر دوزانو جدى و ساقت دلو و حوتت پا بود
فى المثل يك دايره اين شكل عالم فرض كن * حق محيط و نقطه روح و دايره اشيا بود
در نعت ائمه معصومين و اولياى پاك دين صاحب يقين سلام اللّه عليهم اجمعين
رندان بادهنوش كه با جام همدمند * واقف ز سر عالم و از حال آدمند
حقند اگرچه خلق نمايند در صور * بحرند گرچه در نظر ما چو شبنمند
دانندگان حضرت ذاتند و اوليا * آيينهء صفات حق و اسم اعظمند
پيشند از ملائك و بيشند از بشر * گرچه كمند از خود و ز هر كمى كمند
ظاهر درين مظاهر و باطن ز حد عقل * آخر به صورتند و به معنى مقدمند
باقى لايزالى و فانى لميزل * هستند و نيستند سخنگوى و ابكمند
معشوق و عاشقند مى و جام و جسم و جان * از جام باز رسته و آسوده از غمند
روحاللهند و در تن مردم چو جان روان * مرده كنند زنده كه عيسى مريمند
جمعند همچو شانه و با دوست روبهرو * گرچه چو زلف يار پريشان و درهمند
شمعند و روشنند كه قايم ستادهاند * سروند و ثابتاند اگر در چمن چمند
در اوليا به چشم حقارت نظر مكن * زيراكه نزد حضرت عزت مكرمند