تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤

و له

كمند مهر چنان پاره كن كه گر روزى * شوى ز كرده پشيمان به هم توانى بست
* * *
چو غافل از اجل صيدى سوى صياد مىآيد * نخستين رفتن خويشم به‌سويش ياد مىآيد
* * *
رفتن ناقه گهى بر سر مجنون نيكوست * كه به تحريك نشينندهء محمل برود
* * *
دلى دارم كه از تنگى درو جز غم نمىگنجد * غمى دارم ز دلتنگى كه در عالم نمىگنجد
* * *
خنك آن نسيم بشارتى كه ز غايب از نظرى رسد * پس از انتظارى و مدتى خبرى به بىخبرى رسد شب محتشم شده بىسحر مگر آفتاب جهان سپر * بدرآيد از طرف دگر كه شب مرا سحرى رسد
* * *
روى ناشسته چو ماهش نگريد * چشم بىسرمه سياهش نگريد عذرخواهى كندم بعد از قتل * عذر بدتر ز گناهش نگريد

و له

مهى برون شد ازين شهر و شور شهر دگر شد * كه از طلوع و غروبش دو شهر زير و زبر شد
* * *
اى باغبان چو باغ ز مرغان تهى كنى * كارى به بلبلان كهن آشيان مدار
* * *
ز بس‌كه مهر تو با اين و آن يقين دارم * به دوستى تو با كاينات كين دارم
* * *
تو واقف خود و من واقف نگاه رقيب * تو پاس خرمن و من پاس خوشه‌چين دارم