تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1752

مساهمون:

ص١٧٥٢
شد ديده به عشق رهنمون دل من * تا كرد پر از غصه درون دل من زنهار كه گر دلم نماند روزى * از ديده طلب كنيد خون دل من
* * *
گر لاف زنم كه يار خوش‌خوست نه‌اى * با ما به وفا و عهد نيكوست نه‌اى وين نادره‌تر كه از براى تو مرا * خلقى همه دشمنند و تو دوست نه‌اى

376 لبيبى خراسانى

از قدماى شعرا و حكما بوده است از حالات و مقالاتش استحضارى چندان حاصل نيامده الا اينكه صاحب فرهنگ بعضى ابيات او را بر سبيل استشهاد تصحيح لغات ثبت كرده و صاحب تاريخ آل غزنويه ابو الفضل بيهقى در اختلال حال محمد بن محمود بر وجه مناسبتى در ضمن حكايتى اين قطعهء او را به تحرير آورده * * *
كاروانى همى از رى به‌سوى دسكره شد * آب پيش آمد و مردم همه بر قنطره شد گلهء دزدان از دور چو آن مىديدند * هريكى زيشان گفتى كه يكى قسوره شد هرچه دزدان را راى آمد بردند و شدند * بد كسى نيز كه با دزد همى يكسره شد رهروى بود در آن راه و درم يافت بسى * چون توانگر شد گويى سخنش نادره شد هرچه پرسيدند او را همه اين بود جواب * كاروانى زده شد كار گروهى سره شد

از اشعار متفرقه اوست

بندهء شاعران اكنونم * آنشان باد جمله در . . . م آن من نيز هم به . . . يكى * نه كه من از ميانه بيرونم آن من . . . و آن ايشان ريش * زان كه من شاعر دگرگونم