گهى ز دست نسيم است آب در زنجير * گهى ز شكل حبابست باد در زندان
عقود شبنم بر برگ لاله پندارى * نگار من لب خود را گرفت در دندان
دراز كرد زبان سوسن و به جاى خود است * بود هرآينه آزاده را دراز زبان
چنان نمود مرا غنچههاى نيمشكفت * كه بوتههاى زر اندر ميان آتشدان
نهاد غنچهء مستور و نرگس مخمور * به چشم فكرت مىبينم از قياس و گمان
يكى گشاده چو معشوق شوخچشم دو لب * يكى چو عاشق بىسيم تنگ بسته دهان
و له ايضا
اين ابر نم گرفته ز درياى بىكران * دود دل من است در آن اشك من نهان
در تيغ آفتاب نمانده است حدتى * كز سنگ كه نمىزندش هيچ بر فسان
شايد كه زارزار بگريد ز سوز دل * بر شاخهاى بىبرگ اين ابر مهرگان
از لاله زير دامن كوه آتش ار نماند * دارد بسى حواصل و سنجاب رايگان
حالى به يك طپانچهء سرما سيه شود * هرك از فراز آتش برخاست چون دخان
و له ايضا
ايا به كام هوس راه عمر پيموده * هنوز سير نگشتى ز كار بيهوده
كجا شدند سلاطين كه چرخ باعظمت * غبار درگهشان جز به ديده نبسوده
شب دراز ز آواى پاسبانانشان * ستارگان را تا روز ديده نغنوده
چنان به خواب عدم در شدند ناگاهان * كه شد ز هستى ايشان وجود پالوده
فى المدح
بگويم و نكند رخنه در مسلمانى * تويى كه نيست ترا در همه جهان ثانى
به روزگار تو نزديك شد كه برخيزد * ز زلف ماهرخان وصمت پريشانى
ز تاب خشم تو پيكانهاى لعل شود * به چشم خصم تو در لعلهاى پيكانى