در مدح عميد الملك ابو نصر وزير گفته است
در جويبارها كه نوشت اين نگارها * كايدون پر از نگار شد اين جويبارها
با كوهها چه شعبده كرد آسمان كه باز * فيروزهگون شدند همه كوهسارها
آراسته بتان بهارند گلبنان * با صدرههاى نيلى و حمرى خمارها
صد گوشوار زرين در گوش هريكى * گوهر نثار كرده بدان گوشوارها
تا از حجاب لاله برون آمده است ابر * لؤلؤ همىفشاند بر لالهزارها
تا بامداد هر شب آواز عندليب * آيد همى چو نالهء چنگ از چنارها
نرگس نهاده بر سر تاج شهنشهى * خود شاه بوده او به همه روزگارها
دستش هميشه با قدح و چشم پرخمار * ليكن خمار او نه چو ديگر خمارها
زيرا خمار او نه چو ديگر خمارها * كامد عقار او نه چو ديگر عقارها
اندر حرير و حله بتانند خيلخيل * اين اسپرغمها همه وين ميوهدارها
بهرى گرفته از پى رامش قدح به دست * برخى كشيده از پى كين ذوالفقارها
بر سر نهاده افسر و بر كف گرفته جام * كرده پر از عقيق و زبرجد كنارها
بر كوه و بحر تابد هر روز آفتاب * وز كوه و از بحار برآيد بخارها
گردد از آن بخار هوا تيره وانگهى * آيد شتر برون ز ميانش قطارها
گردد جهان ز جنبش ايشان پر از غبار * گردد غراب رنگ هوا زان غبارها
آراسته به مهرهء سيمين مهارشان * خود بر هواكشان به زمين بر مهارها
رانندشان و باز ندارند تا همه * بر دشت و جويبار بريزند بارها
چون روضههاى رضوان آراسته شود * زان بارها به درّ و به ديبا قفارها
هنگام خرمى و نشاط است كاين بهار * خرمتر آمده است ز ديگر بهارها
كز بهر بزم خواجه بتانند گلبنان * آورده هريك از پى خدمت نثارها
خواجه عميد ملك ابو نصر كز عطاش * بر زايران گشاده شود بسته كارها
گر در نگارخانه نگارى مثال او * چون جانور نماز برندش نگارها
ور باد بوى او به مغيلان برد از آن * گردد ز تربيت گل بشكفته خارها
خود هست اختيار همه روزگار او * ليكن غلط گرفته منجم شمارها