زلفت چو عقد خوبى روى تو مىگرفت * نگرفت مهر را به يكى ذره در شمار
در زر نشانم اين سخن همچو زر خويش * شايد تواش به گوش كنى همچو گوشوار
سردفتر و خلاصهء آدم نصير دين * كز چرخ برتر است به رفعت هزار بار
اى بهر استماع حديث تو عقل و جان * بنشسته بر دريچهء گوش اندر انتظار
در صد هزار قرن نيايد يكى چو تو * در ششسوى زمانه ز تأثير هفت و چار
در مدح عطا ملك گويد
گر پرتو جمال تو بيند بر آينه * دل نقش جان معاينه بيند در آينه
زينسان كه آفتاب رخ تست تابناك * كى تاب مهر روى تو باشد [ هر ] آينه
جانم شود پرآتش چشمم شود پرآب * گر آب پيش روى تو بينم گر آينه
زان سان كه خور ز راى خديو فلك غلام * گردد ز مهر روى تو نيك اختر آينه
دستور ملك مغرب و مشرق عطا ملك * كارد به راى روشن او مفخر آينه
370 كمال الدّين مراغى
عالمى فصيح مليح بليغ صبيح بوده و گاهى به گفتن كلام موزون به حسب تقاضاى فطرى طبعش مبادرت مىنموده در مخاطبهء شمع اين اشعار ازوست :
اى شمع برفراخته قامت چو بنگرى * گويى كه در ميان شبستان چو عرعرى
سلطان ملك عالم تاريكىاى از آن * زرين سرير و زرد قبا و آتش افسرى
صورتپذير جمله ذواتى چه مادهاى * نقش نگين جمله جهانى چه جوهرى
بهر چه لاف معجز موسى نمىزنى * كز جيب هر شبى يد بيضا برآورى
هستى عصا به شكل و چو ثعبان شوى به طبع * تا جاودان ظلمت شب را فروبرى
چون برگ زرد بيد به هنگام مهرگان * لرزان چرا شوى نه به قامت صنوبرى