فى المدح
بدان كهربا پيكر چرخ چهره * رخ دوستان كن چو ياقوت احمر
زمين چون ترا ديد صدر زمانه * ز فخر تو با آسمان شد برابر
به صحراش ديباست پرنقش مانى * به مينوش ميناست پرگوهرتر
ستاك درختانش نفس معين * هواى گلستانش جان مصور
چو رسم تو سرو روانش مزين * چو خلق تو باد وزانش معطر
چو خصمانت مخمور شد شاخ نرگس * چو يارانت گل پر ز مى كرد ساغر
بخواه آن به پايندگى آب حيوان * بنوش آن به مانندگى آب كوثر
بساز اندرين جشن نوروز بزمى * كه حورش ز خوبى زند بوسه بر در
قصيده مصنوعه در مدح سلطان گفته بعضى از آن اين است
لعل و مرواريد جانان عنبر و كافور يار * آن گمان است اين يقين است آن بهشت است اين بهار
آن گمان جانفزاى است اين يقين دلفريب * آن بهشت پرشكوفه است اين بهار پرنگار
شد لبودندان و خط و عارض دلدار من * آن گمان و اين يقين و آن بهشت و اين بهار
غمزه و شيرينلب و پيشانى و رخسار او * آن ز زهر است اين ز نوش است آن ز نور است اين ز نار
آن ز زهرى تنگداز است اين ز نوشى جانفزا * اين ز نورى بىدخانست آن ز نارى بىشرار
بينمش پيكانى و سوفار آبى آتشين * آن ز زهر و اين ز نوش و آن ز نور و اين ز نار
سينه و سيمين زنخدان و خط و زلفين او * آن چو عاج است اين چو سيم است آن چو مور است اين چو مار