فى اللغز و المدح الامير عضد الدوله شهنشاه فنا خسرو الديلمى گويد
اى نگار كهربا پيكر بت ياقوتسار * آتش عنبر دخانى عنبر آتش بخار
سيم دارى در ميان و در دهان ياقوت سرخ * مار دارى در گلوى و در زبان دندان مار
آفتاب چرخ نورى و شهاب ناربخش * شنبليد گل گذارى خيزران لالهسار
سلسلهء سيمين اندر پاى زرين ريخته * كرده معجر بر سر از يك پاره لعل آبدار
مشترىرويى و گويى عاشقى بر روى خويش * زان چو مهرويان همى آيينه باشد با تو يار
چون تو اندر جلوه آيى چون سپهر اى نوعروس * چون تو اندر خنده آيى چون نجوم اى نوبهار
سوسن زرين برآرى از دل سيمين زمين * تخت سيمين را كنى گاورسهء زرين نثار
مادرت را نيش در دم بود و نوش اندر دهان * چون تو نيش اندر دهان دارى و نوش اندر كنار
ور برادرت از لبان دلبران دارد نشان * چون تو تيغت را ز جان بيدلان باشد شعار
راست گويى تير خصمى كز نهيب رزم شاه * شد خدنگش تنگذار و گشت پيكان كلكخوار
يا نه تير خامهء مختاريى كاندر بنانش * وصف مهر و كين بديدى بس به دور روزگار
بازوى دولت مغيث الدّين فنا خسرو كه هست * حد شمشيرش فناى خسروان در كارزار