تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 2075

مساهمون:

ص٢٠٧٥
هر كارد كه از كشتهء خود برگيرد * وان در لب‌ودندان چو شكر گيرد گر بار دگر بر گلوى كشته نهد * از ذوق لبش زندگى از سر گيرد
* * *
افسوس كه اطراف گلت خار گرفت * زاغ آمد و لاله را به منقار گرفت سيماب زنخدان تو آورد مداد * شنگرف لب لعل تو زنگار گرفت
* * *
كار از لب خشك و ديدهء تر بگذشت * تير ستمت ز جان و دل بر بگذشت آبيم نمود بس تنگ آتش عشق * چون پاى در آن نهادم از سر بگذشت
* * *
شبها كه به ناز با تو خفتم همه رفت * درها كه بنوك مژه سفتم همه رفت آرام دل و مونس جانم بودى * رفتى و هرآنچه با تو گفتم همه رفت
* * *
تا سنبل تو غاليه‌سايى نكند * باد سحرى نافه‌گشايى نكند گر زاهد صدساله ببيند دستت * در گردن من كه پارسايى نكند
* * *
قصه چه كنم كه اشتياق تو چه كرد * با من دل پرزرق و نفاق تو چه كرد چون زلف دراز تو شبى مىبايد * تا با تو بگويم كه فراق تو چه كرد
* * *
در رهگذرى فتاده ديدم مستش * در پاش فتادم و گرفتم دستش امروزش از آن هيچ نمىآيد ياد * يعنى خبرم نيست و ليكن هستش
* * *
فصاد جهود بدرك كافر كيش * آن كند زبان كه تند دارد سر نيش گفتم كه رگم تنگ بزن . . . . . * نشنيد و فراخ زد چو . . . . . . .
* * *
هر شب ز غمت تازه عذابى بينم * در ديده به جاى خواب آبى بينم