به ماه و سرو همىماند و ز چشم و دلم * به آب و آتش همواره ساخته است وطن
عجب ز ماهى كاب آورد ميان فلك * عجب ز سروى كآتش زند ميان چمن
در مدح فخر الملك گويد
مريز خون من اى بت به روزگار خزان * مساعدت كن و با من بريز خون رزان
چو هست خون رزان قصد خون من چه كنى * كه غم فزايد ازين و طرب فزايد از آن
مباش وقت خزان بىطرب كه چهرهء توست * بهار مجلس آزادگان بوقت خزان
اگر به باغ درون لاله و بنفشه نماند * رخ تو لالهستان است و خط بنفشهستان
نه حاش للّه اگر چون خط و رخت يابد * كسى بنفشهء سيراب و لالهء نعمان
سمن كه ديد به زير بنفشه غاليهپوش * زره كه ديد بر اطراف ماه مشكافشان
خم بنفشه ز احرار كى ربايد دل * فروغ لاله ز عشاق كى ستاند جان
ز سيم پاك تو دارى بديع مىدانى * ز غاليه است دو چوگان ترا دران ميدان
فتاده در خم چوگان تو هميشه دلم * چون نيمسوخته گويى زهر سويى گردان
عجب نباشد اگر گوى دل بود آنجا * كه سيم باشد ميدان و غاليه چوگان
گهرفروشان ياقوت سرخ و مرواريد * به جهد باز شناسند از آن لبودندان
در مدح ابو المظفر فخر الملك گويد
الا يا جوهر علوى گرفته چرخ را دامن * هَمَت شب برفراز سر هَمَت سياره پيرامن
به رنگين باشهاى مانى كه بر گردون زند چنگل * به زرينلعبتى مانى كه در هامون كشد دامن
نمايى گه رخ روشن وزان گردد هوا تيره * برآرى گه دم تيره وزان گردد هوا روشن
تو از خارا برون آيى و نرم از تو شود خارا * تو از آهن برون آيى و گرم از تو شود آهن