خداى داد ز شش چيز مر ترا شش چيز * كه عمر مرد به هر شش بماند آبادان
كف از شراب و لب از خنده و بر از معشوق * دل از نشاط و تن از ناز و خانه از مهمان
و له ايضا عليه الرحمة
تراست پروين زير دو دانهء ياقوت * مراست ديدهء ياقوتبار بر پروين
تراست بستر و بالين هميشه پرگل و ماه * مراست پرتف و نم بىتو بستر و بالين
بزرگوار وزيرى كه هست بهرهء او * ز هفت كوكب سيار هفت چيز گزين
ز زهره بزم و ز بهرام قوت اندر رزم * ز تير در همه علمى ضمير روشنبين
ز ماه سير شبانروزى و ز كيوان خشم * ز مهر طلعت و از اورمزد راى رزين
چو كلك و مقرعه در صدر و زين به كف گيرد * دليروار دو صنعت كند بدان و بدين
بنوك كلك جهانى ببخشد اندر صدر * بشيب مقرعه ملكى بگيرد اندر زين
سرشت او به صفت چون سرشت ما نبود * كه او ز ماء معين است و ما ز ماء مهين
و له ايضا
شد به تاثير سپهر سركش نامهربان * وصل يار مهربان چون فصل باد مهرگان
او همىدارد هوا را سرد بىديدار اين * من همىدارم نفس را سرد بىديدار اين
او همىريزد بعمدا بر زمرد كهربا * من همىسازم بعمدا بر شقايق زعفران
او همى پژمرده گردد بىبهار دلگشا * من همى افسرده گردم بىنگار دلستان
آن نگارى كز وصال و هجر او پيدا شود * در خزان من بهار و در بهار من خزان
عارضش در زير خط دندانش اندر زير لب * چشمش اندر زير مژگان و دلش در بر نهان
سوسن اندر سنبل است و لؤلؤ اندر لاله برگ * نرگس اندر سوزنست و آهن اندر پرنيان