نار خازن گشت وز ياقوت دامن كرد پر * سيب دلبر گشت وز شنگرف زد بر روى خال
آب گويى در شمر حراقهء چينى شد است * كاندرو چشم جهان بين از صور بيند خيال
در چنين فصلى سزد گر گوهرى آرى به دست * گوهرى كورا وطن در آبگينه است و سفال
هست فرزند رزان ليكن ز عكس و روشنى * آفتابش هست عم و ماهتابش هست خال
و له ايضا
به در و مشك ز ابر بهار و باد شمال * موشح است زمين و معطر است جبال
فلك زده است ز كافور بر درخت رقم * هوا زده است ز شنگرف بر گلستان خال
به جويبار پراكنده شد حلى و حلل * به كوهسار درفشنده گشت بدر و هلال
تذرو سوسن حمرى گرفت در چنگل * چو كبك لالهء كوهى گرفت در چنگال
بسان دلشدگانند مرغكان بهار * همه برفته ز هوش و همه برفته ز حال
همىكنند خروش از وصال فروردين * چنان كه من ز فراق تو اى بت محتال
غزال و كبك شدستند دشمن تو به طبع * كه برده پدارى رفتار كبك و چشم غزال
به گوش و چشم و زبان دشمن تو سازد مكر * چو وقت باز درآيد بر او بگردد حال
نه بشنود نه ببيند نه گويد اى عجبا * به گوش و چشم و زبان كر و كور گردد و لال
در تهنيت ماه شوال گويد
رسيد عيد همايون و روزه كرد رحيل * به جام داد فلك روشنايى از قنديل
چو روشنايى قنديل بازگشت به جام * سزد كه من به غزل بازگردم از تهليل
غزل ز بهر غزالى غزاله رخ گويم * كه كرد خسته دلم را اسير خد اسيل
مركب است ز جود و ز بخل چشم و لبش * كه اين به غمزه جواد است و آن به بوسه بخيل
اگر ز مذهب او يك صحيفه نشر كنند * تهى شود همه عالم ز فتنهء تعطيل