در مدح خواجه عماد الدّين شرف الملك گويد
گل و مه است همانا شكفته عارض يار * كه گونهء گل و نور مهش بود هموار
مهى است بسته ز سنبل بر او هزار گره * گلى است كرده ز عنبر بر او هزار نگار
بديع نيست گر از خط فزود خوبى دوست * شگفت نيست گر از خط شكفت عارض يار
مه آن گهى بدرفشد كه اندر آيد شب * گل آن زمان به برآيد كه سر برآرد خار
به برگ نسرين زنجير برنهاد از قير * به گرد پروين پرگار برنهاد از قار
تنم چو حلقهء زنجير كرد آن زنجير * دلم چو نقطهء پرگار كرد آن پرگار
لبش چو دانهء نار است و هست در دل من * فروخته ز غم او هزار شعلهء نار
من آن دلى چه كنم كاندرو برافروزد * هزار شعلهء نار از غم دو دانهء نار
عماد دين شرف الملك كز شمايل او * همىفروزد دين محمد مختار
هرآنگهى كه ز خشم و ز عفو سازد شغل * هرآنگهى كه ز مهر و ز كين گذارد كار
ازو درست شكسته شود شكسته درست * ازو سوار پياده شود پياده سوار
ز راستى و درستى كه هست در قلمش * زبان عقل شده است و زبانهء طيار
به ابر ماند و او را ز گوهر است سرشك * به بحر ماند و او را ز عنبر است بخار
به مار ماند و از فعل او به دشمن و دوست * همى نصيب شود زهر مار و مهرهء مار
دو شاخ او سببدار و منبر است كه هست * از آن ولى را منبر وزين عدو را دار
بسان مرغى زرين كه بر صحيفهء سيم * كجا كند حركت قار بارد از منقار
به قدر هست بلند و به فعل هست درست * اگرچه هست به قد كوته و به رخ بيمار
هميشه گنج به دو فربه است و ملك قوى * اگرچه هست دل او ضعيف و شخص نزار
در مدح سلطان سنجر بن ملكشاه گويد
توانگرى و جوانى و عشق و بوى بهار * شراب و سبزه و آب روان و روى نگار
خوش است خاصه كسى را كه بشنود بصبوح * ز چنگ نالهء زير و ز مرغ نغمهء زار
دو چيز را به دو هنگام لذت دگر است * سماع را بصبوح و صبوح را به بهار
خوشا سماع صبوحى چو با تو باشد دوست * خوشا صبوح بهارى چو با تو باشد يار