ريگ اندرو چو آتش و گرد اندرو چو دود * مردم چو مرغ و باد مخالف چو گردنا
ديدم سماك را ز بلنديش چون سمك * ديدم سهيل را ز معاليش چون سها
گاهى ز بيم زوبعه خواندم همى فسون * گاهى ز ترس وسوسه كردم همى دعا
در مدح وزير سلطان ملكشاه گويد
به فال فرّخ و عزم درست و راى صواب * سفر گزيدم و كردم سوى رحيل شتاب
نماز شام كه از شب نقاب بست هوا * رسيد نزد من آن ماه روى مشك نقاب
روان او شده پربند و جعد او بىبند * ميان او شده پرتاب و زلف او بىتاب
همىكشيد و همىكند همچو دلشدگان * ز گل بنفشه و سنبل به فندق و عنّاب
به مهر گفت مرا اى شكسته بيعت من * دلم متاب و ازين جايگاه روى متاب
هرآن كسى كه نباشد به شهر و خانهء خويش * بود غريب و كند مويه بر غريب غراب
به جاى خانه و آواز رود دشت و [ جبل ] * به جاى نقل و مى ناب شوره و شوراب
جواب دادم و گفتم ز بهر رفتن من * ترا بسى سخنان رفت گوشدار جواب
تو تشنهاى و منم چون سراب و معلوم است * كه تشنه را نبود هيچ فايده ز سراب
مراست شكر و ترا صبر و كردگار دهد * مرا به شكر جزا و ترا به صبر ثواب
بگفتم اين سخن و در برش گرفتم تنگ * قضا ميان من و او ز هجر كرد حجاب
بر آن قضا چو رضا دادم اندر آن ساعت * نشستم از بر ديوى جهنده همچو شهاب
گه شتاب چو صرصر گه درنگ چو كوه * گه فراز كبوتر گه نشيب عقاب
تكاورى شبه رنگ و به شب زمينپيماى * شبى كه بود ز قطرانش معجر و جلباب
زمانه [ توسن ] هامون گرفته در سنبل * هوا حواصل گردون نهفته در سنجاب
زمين چو [ غاليهاى ] بيخته برو زنگار * فلك چو آينهيى ريخته برو سيماب
ستارگان چو درمها زده ز نقرهء سيم * سپيد و روشن گردون چو كلبهء ضرّاب