اندر بيابانى كه وى از سهم آن آورد خوى * آن بادپاى سنگ پى تنها همىكردى چرا
كردم ز ديده پرگهر روى بيابان سربهسر * گفتم به دريا در مگر اسبش نتاند آشنا
چون راند مركب در ميان راهى پديد آمد چنان * گفتى كه موسى ناگهان بر آب دريا زد عصا
عاجز شدم در كار خود ماندم جدا از يار خود * يا ربّ خلّصنى فقد احرقت فى نار الهوى
جانا كجا خواهى شدن كى باز خواهى آمدن * بىروى تو يكدم زدن دانى مرا نبود بقا
دانى نكو نبود چنين تو شادمان و من حزين * من رنجه دل تو نازنين تو در طرب من در [ بلا ]
اى گشته محكم حزم تو سوى بخارا عزم تو * اى من غلام بزم تو اى خوشسخن اى خوشلقا
رو رو بتا با قافله بردار زاد و راحله * منزل گذار و مرحله و انزل على الصدر [ الورى ]
عالم به دو نازد همى دولت به دو يازد همى * گوى شرف بازد همى با روى چون شمس الضّحى
و له ايضا
گوهرى گويا كز او شد ديده پرگوهر مرا * كرد مشكين چنبر او پشت چون چنبر مرا
عشق او زرّين و سيمين كرد روى و موى من * او همىخواهد كه بفريبد به سيم و زر مرا
ديدهء چون عبهرش بستد همه خون از تنم * تا همه تن زرد شد چون ديدهء عبهر مرا
از سرشك و از طپانچه چهرهء من شد چنانك * گر ببيند باز نشناسد ز نيلوفر مرا
ز آب چشم و آذر دل هر شبى تا بامداد * قطره و شعله است بر بالين و بر بستر مرا