نسيم باغ شد بيزان به بستان عنبر اشهب * بخار بحر شد ريزان به صحرا لؤلؤ لالا
به پيروزى و بهروزى نشين مى خور به كام دل * به لحن چنگ و طنبور و رباب و بربط و عنقا
ز دست دلبر گلرخ دلارايى پرىچهره * عيارى ياسمين عارض نگارى مشترىسيما
تو بادى شادمان دايم مبادا هرگزت خالى * نه گوش از نغمهء رود و نه دست از ساغر صهبا
و له ايضا
مرا ازين تن رنجور و ديدهء بىخواب * جهان چو پرّ غرابست و دل چو پرّ ذباب
ز بهر تيرگى شب مرا رفيق چراغ * ز بهر روشنى دل مرا نديم كتاب
رخم چو روى سطرلاب زرد و پوست برو * ز زخم ناخن چون عنكبوت اسطرلاب
دو ديده همچون ثقبه گشادهام شب و روز * وليك بىخبر از آفتاب و از مهتاب
چو چوب عنّابم چين گرفته روى همه * گرفت اشكم در ديده گونهء عنّاب
ز مهر و كين تو چرخ فلك دو گوهر ساخت * كه هر دو مايهء عمران شدند و اصل خراب
بجست ذرّه ازين و چكيد قطره از آن * شد اين فروزان آتش شد آن گواران آب
كميتت اندر تكگنبديست اندر دور * حسامت اندر زخم آتشىست اندر تاب
چو مركبان را برهم زند طريد نبرد * چو سركشان را درهم كند طعان و ضراب
زمين و كوه بپوشد ز خون تازه لباس * سپهر و مهر ببندد ز گرد تيره نقاب
دل مبارز گيرد ز تير و نيزه غذا * سر مخالف يابد ز تيغ و گرز شراب
به ميغ ظلمت رزمت ز قبضه و ز زره * جهد ز خنجر برق ورود ز تير شهاب
ز زخم خنجر و از گرد موكب تو شود * زمين چو چشم هماى و هوا چو پرّ غراب