ديدمش به راه دى كمربسته * مانند مه دوهفته در جوزا
گفتم كه چگونه جستى از رضوان * اى بچهء ناز ديدهء حورا
جز با پريان نبودهاى گويى * وز آدميان نزادهاى مانا
زنجير شده است زلف مشكينت * وافكنده مرا ز دور در سودا
شيدا شدهام چرا همىننهى * زنجير دو زلف بر من شيدا
بر من ز تو جور و تو بدان راضى * با من تو دوتا و من بدان يكتا
اين جور مكن كه از تو نپسندد * سلطان زمانه خسرو و الا
مسعود بلندهمّت آن شاهى * كز همّت او فلك ستد بالا
شاها سپه خزان پديد آيد * بگريخت ز بيم لشكر گرما
چون سوى چمن گذر كنى بينى * هم گونهء كهربا شده مينا
در جمله به يكدگر نكو ماند * از زردى برگ و چهرهء اعدا
روزى كه ز نعل مركبان افتد * در زلزله جرم مركز غبرا
از تيره غبار چشمهء روشن * تاريك شود چو چشم نابينا
دل دوزد نوك نيزهء خطّى * جان سوزد حدّ تيغ روهنّا
از چتر تو سايه بر هماى افتد * وز گرد سپاه سايه بر عنقا
رعد آوا مركب تو از هر سوى * هر ساعت بركشد چو رعد آوا
دريابد اگر به دل كنى فكرت * بشناسد اگر كنى به چشم ايما
پرورده تنى چو كوهى اندر تن * بررفته سرى چو نخلى اندر وا
اندر تك دور تاز چون صرصر * در جولان گردگرد چون نكبا
اندر مه دى بهارى آرايى * بر روى بساط ساحت بيدا
كز چهره و خون دشمنان گردد * چون بارگه تو پرگل رعنا
من بنده به فتحها همىگويم * هر هفته يكى قصيدهء غرّا
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1828
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٨٢٨