سزد شها كه نمايى به نوبهار بديع * ز عكس صهبا و ز نور ساغر آتش و آب
نشاط جويى و رامش كنى كه بر دشمن * شكوه تست چو بر عود و شكر آتش و آب
در مدح سلطان بهرام شاه غزنوى
اى به يك حمله گرفته ملكت روى زمين * ز آسمان بر دست و تيغت آفرين باد آفرين
خوار كرده بيلك تو پوست بر پيل دمان * خار كرده نيزهء تو موى بر شير عرين
حلقه كرده دشت پهناور بر اعدا همچو ميم * رخنه كرده كالبدهاشان به ناچخ همچو سين
نه فلك درهم شكسته سهم تو در يك مصاف * هفت كشور برگشاده تيغ تو در يك كمين
بس كسا كو رفعت عيسى عمى جست از فلك * زخم گر ز تو مر او را كرد با قارون قرين
تاجداران را پناه درگهت جنّات عدن * شهرياران را كمند خدمتت حبل المتين
جود تو بربست دست ابر و بحر و آفتاب * تيغ تو بگشاد پاى عدل و داد و امن و دين
و له
بياراست ديهيم كيخسروى را * به فرخنده آيين نوشين روانى
يكى صورت آمد همايون كمالش * كه جز جان نخوانندش انسى و جانى
ملائك ز سبع السّماوات دايم * مدد كردهاندش به سبع المثانى
بقا گويدش هر زمان ربّ ارنى * فنا گويدش تا ابد لنترانى
398 محسن فراهى
از اكابر فضلا و حكماى قديم بوده او را در سلك شعراى زمان آل ناصر و مدّاح آن دودمان طاهر شمردهاند از احوال و اقوالش زياده استحضارى نيست از اشعار اوست :
نيك ماند ز بر سوى امرود * به سنان مبارز پركين