ز عشق اين مىگشته است خاك رنگآميز * ز تف اين مى آتش فروخت خوشرخسار
چه ذوق دارند اين چاراصل آميزش * نبات و مردم و حيوان لطيفهء اين چار
ايضا رحمة الله عليه
چه مايه رنج كشيدم ز يار تا اين كار * بر آب ديده و خون جگر گرفت قرار
هزار آتش و دود غم است و نامش عشق * هزار درد و دريغ و بلا و نامش يار
چو آب نيل دورو دارد اين شكنجهء عشق * به اهل خويش چو آب و به اهل او خونوار
چو عود بوى ندارد چه قيمتش باشد * كه هيچ فرق نماند ز عود و كندهء خار
چو زخم تيغ نباشد به جنگ و نيزه و تير * چه فرق هيز مخنث ز رستم سالار
خمشخمش كه اشارات عشق معكوس است * نهان شوند معانى ز گفتن بسيار
چو عشق مردم خوارست مردمى بايد * كه خويش لقمه كند در دهان مردمخوار
تو لقمهء ترشى ديردير هضم شوى * كه هست لقمهء شيرين نوشنوش گوار
به پيش حرص تو خود فيل لقمهيى باشد * توى چو مرغ ابابيل پيل كرده شكار