او چو تنگ شكر و گشته سراسيمهء خواب * من چو طوطى بر او شسته در انديشه خور
خود كه داند كه در آن نيمشب از مستى او * تا چه برداشتم از بوسه و هر چيزى بر
در مدح سلطان بهرام شاه غزنوى فرموده
اى بىسببى از ما رفته به آزار * وى مانده ز آزار تو ما سوخته و زار
دل برده و بگماشته بر سينهء ما غم * گل برده و بگذاشته در ديدهء ما خار
ما در طلب زلف تو چون زلف تو پيچان * ما در هوس چشم تو چون چشم تو بيمار
اى خوى تو با بوى تو هم آتش و هم عود * اى رنگ تو با جنگ تو هم مهره و هم مار
از خنده جهانسازى و از غمزه جهانسوز * در صلح دلاويزى و در جنگ دلآزار
در لطف لبان تو لطيفى است ستمكش * در قهر ميان تو ضعيفى است ستمكار
ما از تو وفا چشم نداريم از يراك * تو تركى و هرگز نبود ترك وفادار
از چنگ ميازار دو گلنار سمن بوى * وز زهر ميالاى دو ياقوت شكربار
ما را ز فراق تو خرد هيچ نماندست * اين بىخرديها همه معذور همىدار