و له
دلا چندى رهايى جو پس آنگه شو گرفتارش * كه چندى عزّتى دارند پيشش نوگرفتاران
و له
چو خواهد مدعى احوال آن سيمين بدن پرسد * ز غيرت تا كند خون در دلم آيد ز من پرسد
غرور حسن اگرچه ماه كنعانست نگذارد * كه يكره شرح حال ساكن بيت الحزن پرسد
و له
شدت لاغريم بين كه نيفگند به دام * جنبش آنقدر كه صياد خبردار شود
و له
هنگام عجز بوسم زان پاى پاسبانش * كز شرم چون كشد پاىبوسم من آستانش
و له
هرگز مكن به وعده وفا گرچه با منست * ترسم خدا نكرده بدين شيوه خو كنى
و له
اى باد صبا بگو فلان را * كاى نظم خوشت چو لؤلوئى تر
اى از فصحاى عصر افصح * وى از شعراى شهر اشعر
گفتى تو قصيدهاى به مدحم * مانند عروس پر ز زيور
آن باكره در نكاح من بود * عقدش بستى به جاى ديگر
در مذهب هيچكس روا نيست * يك زن به حبالهء دو شوهر
* * *